الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
376
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) فصل دهم / در فرستادن ابن زياد عبد الملك سلمى را به مدينه و خطبهء ابن زبير در مكه ( طبرى ) هشام گفت : حديث كرد مرا عوانة بن حكم گفت : چون عبيد الله زياد حسين بن على عليهما السّلام را بكشت و سر او را آوردند عبد الملك بن ابى الحارث سلمى را بخواند و گفت به مدينه رو نزد عمرو بن سعيد بن عاص و مژدهء قتل حسين عليه السّلام را به دو ده . و اين عمرو آن روز امير مدينه بود عبد الملك خواست تعلّل كند و بهانه آورد ابن زياد بانگى بر او زد : ( كان عبيد الله لا يصطلى بناره : كسى را يارا نبود كه يكى او را دو گويد . گفت : برو تا مدينه و كسى پيش از تو خبر به مدينه نرساند ؛ و چند دينار به دو داد و گفت : بهانه نياور و اگر شترت مانده شد شتر ديگر بخر . ( 2 ) عبد الملك گفت : به مدينه رفتم مردى را از قريش ديدار كردم پرسيد : چه خبر است ؟ گفتم : الخبر عند الامير ؛ خبرى دارم كه نزد حاكم بازگويم . گفت : إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ حسين بن على عليهما السّلام كشته شد . عبد الملك گفت : بر عمر بن سعيد در آمدم گفت : چه خبر ؟ گفتم : خبرى كه امير را بدان دلشاد كند ، حسين بن على عليهما السّلام كشته شد . گفت : خبر قتل او را در شهر به بانگ بلند بگوى . من رفتم و بلند گفتم ، به خدا قسم نشنيدم شيون و زارى مانند شيوه و زارى زنان بنى هاشم در خانههاشان بر حسين عليه السّلام ، پس عمرو بن سعيد خندان گفت : عجّت نساء بنى زياد عجّة * كعجيج نسوتنا غداة الارنب « زنان بنى زياد فريادى زدند همانطورى كه زنان ما در روز جنگ ارنب فرياد زدند » . ارنب جنگى بود كه بنى زبيد در آن جنگ بر بنى زياد بن حارث بن كعب از رهط عبد المدان غالب آمدند و اين شعر از عمر بن معديكرب زبيدى است . عمرو بن سعيد پس از خواندن اين شعر گفت : اين گريه و شيون در مقابل گريه و شيون